اول هفته رو پر قدرت و طوفانی شروع کردم
امروز کلینیک خیلی مریض داشتیم و تعداد دانشجوی بالا
یکیشون خیلی شخصیت جالبی داره
خیلی جدیه
بعد یهو میاد میگه میشه وقتتونو بگیرم بعد میشینه میگه خیییلی ممنونم که هستین
تفاوت رو حس می کنیم و قدردان حضورتون هستیم
منم که کارخانه قند تو دلم آب میشه (:
بچه های خوبی ان امیدوارم هر کدوم به چیزی که لایقشن برسن
بعد کلینیک و خستگی آمار رسید که مادرجونم بیمارستانه
رفتم کمک مامان
تا شب طول کشید
بعد مامان و بردم ویزیت دکترش 😅
پیاده روی امشب خلاصه ماسید :(
حالا بعدا جبرانش می کنم
دیگهههه یه عالمه برنامه ریختم برای فردا و فرداها
امیدوارم تلاشام جواب بده