که من هم زمن هم ز ما میگریزم...

250
Post by : i      Date : شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

اول هفته رو پر قدرت و طوفانی شروع کردم

امروز کلینیک خیلی مریض داشتیم و تعداد دانشجوی بالا

یکیشون خیلی شخصیت جالبی داره

خیلی جدیه

بعد یهو میاد میگه میشه وقتتونو بگیرم بعد میشینه میگه خیییلی ممنونم که هستین

تفاوت رو حس می کنیم و قدردان حضورتون هستیم

منم که کارخانه قند تو دلم آب میشه (:

بچه های خوبی ان امیدوارم هر کدوم به چیزی که لایقشن برسن

بعد کلینیک و خستگی آمار رسید که مادرجونم بیمارستانه

رفتم کمک مامان

تا شب طول کشید

بعد مامان و بردم ویزیت دکترش 😅

پیاده روی امشب خلاصه ماسید :(

حالا بعدا جبرانش می کنم

دیگهههه یه عالمه برنامه ریختم برای فردا و فرداها

امیدوارم تلاشام جواب بده

Tag : 250
template designed by black theme