Post by : i Date : دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴ Time :
سلام از دوشنبه شلوغم
امروز صبح حین گرفتن لقمه صبحونه م روانه کلینیک شدم و یه عالمه مریض و دانشجوهایی که یه عالمه سوال داشتن
حرف زدیم و چالش ها رو بررسی کردیم و شد ظهر و من پارت دوم کارم شروع شد
کلاس داشتم تا ۵:۳۰ عصر
گرچه آخر کلاس انرژی زیادی برام نمونده بود ولی سعی کردم فان تمومش کنیم برا همین یکم با بچه ها شبیه سازی اتاق درمان انجام دادیم
صبح تو کلینیک و حین سر زدن به اتاقای درمان و وسطاش که کارتابل و چک می کردم حرف دوستم تو ذهنم زمزمه میشد: به خاطر آرامش خودت باید یه سری چیزا رو پاک کنی
پس تصمیم گرفتم از یه صفحه چت ۴ ساله حدود ۵۰۰ تا ویدئو و ۲۵۰۰ تا عکس و پاک کنم /:
نمیدونم چرا دلم میخواست یکی یکی سلکت کنم و پاک کنم (:
تموم شد خلاصه
بعد کلاس هنوز نرسیده خونه که پیام دادن فردا جلسه ست گزارش فلان و اوکی کن /:
نشستم پای لپ تاپ تا یه ربع به ۸
بعدش تصمیم گرفتم برم پیاده روی
تا ۹ پیاده روی بودم ؛)
و حالا خوندنم گرفته بود 😅 وقتی میااای صدای پات از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دووور که از همه دنیااااا میاد
یادش بخیر یه زمانی تازه سلفژ و موسیقی یاد گرفته بودیم با دوستم خوابگاه و گذاشته بودیم رو سرمون (؛
بعدش دیگه اومدم خونه و درازیدم و فکر می کنم
"ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ ما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ"
آنچه از دست دادی برای تو آفریده نشده، آنچه برای تو آفریده شده را هرگز از دست نخواهی داد...