که من هم زمن هم ز ما میگریزم...

265
Post by : i      Date : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

چند روزیه که میخوام کتاب معجزه شکرگزاری و شروع کنم خوندن

ولی هی عقب میفته

یه بار خوندمش ولی دلم میخواد الان بخونمش

بهش نیاز دارم

امروزم سخت گذشت ولی گذشت

‌پس شکرت

یه تمرین سکوت در برابر صحبت هایی که آزارم میده هم نیاز دارم

امشب به خودم غلبه کردم و راضی ام که سکوت کردم

گاهی فقط نیازه هیچی نگی

این نگفتن ها از خیلی چیزا از جمله از بین رفتن مرزها جلوگیری می کنه

Tag : 265
264
Post by : i      Date : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

یه وقتایم

باید برای تمام چیزی که میخوای ولی میدونی که داشتنش شانس زیر صفر درصد داره بشینی با تمام وجود گریه کنی

امشب نشستم با تمام وجود گریه کردم (:

یه چیزایی یا بهتر بگم یه آدمایی مال ما نیستن

چون چیزا رو فکر می کنم اینجوریه که تلاش کنی راه رسیدن داره

اما امان

امان از آدما

امان از وقتی که مال ما نیستن

من ولی برای توعه غریبه مال مردم از عمق وجودم گریه کردم و بعدش از همون عمق وجودم دعا کردم که پر از ذوق و پر از شوق و پر از نور باشه زندگی برات

# یادت بمونه منه عزیزم که وابستگی درد داره

# وابسته نشو

Tag : 264
263
Post by : i      Date : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

هفته با باتری ۸۰ درصد شروع شده (:

اولین روز این هفته احتمالا سخت ترین روز این هفته خواهد ب‌ود(:

چون امروزم صبح و عصر سرکار بودم

ولی از فردا نووووو

خسته شدم امروز خیلی زیاد

ولی تموم شد

دیدی خودم تموم شد؟

همه چی تموم میشه

ته همه جی میشینی میگی اخیش تموم شد

اگه به اخیش نرسیدی بنی هنوز تموم نشده (:

ادامه بده ✌🏻

Tag : 263
262
Post by : i      Date : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

با ته مونده انرژیم دارم این روزا رو میگذرونم

سخته ادم با ته توانش تلاش کنه

مثلا با ته توانم میرم سرکلاس

با باتری ۱۵ درصد میرم کلینیک

در طول روز مغزم همش ارور میده Low battery 🪫

با همون ته مونده میام خونه و به آرزوهام فکر می کنم

براشون برنامه مینویسم

و براشون تصمیم میگیرم

کار دیگه ای میشه کرد؟

نه

ادم باید یه امیدی داشته باشه که با باتری زیر بیستشم تلاش کنه

من دارم (:

من همچنان اون بازیکن پرروعه زمینم که دقیقه هشتاد بازیه، تیمش دو هیچ عقبه ولی هنوز داره تو خط حمله میدوه

باید تلاش کنم

کار دیگه ای از من برنمیاد

انرژیمو میبرم بالا‌

من به رویاهام و تصویرسازی های ذهنیم قول واقعی شدن دادم (:

#حضرت یار من که میدونم حواست هست

Tag : 262
261
Post by : i      Date : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

چرا وسط روز کاری باید دو ساعت برق نداشته باشیم ):

خیلی غیرحرفه ای و غیر مدیریتی هست به نظرم

Tag : 261
260
Post by : i      Date : شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

من همیشه سعی کردم با چالش های زندگیم دوستانه برخورد کنم

باهاشون کنار بیام و حلشون کنم

ادمیزاده دیگه

اگه اینکار و نکنیم که دیگه جلو نمیره زندگی

این دختره امروز دیگه سعی کرده ذهنشو احساساتشو و دغدغه هارو جمع کنه

بفرسته برن یه گوشی

و ریست کنه خودشو

طی یک حرکت عیرقابل پیش بینی هم امروز عصر موهای جلومو کوتاه کردم پس از چندین سال

و بلههه از فردا قرتی بازی های زیر مقنعه کنترل کردن موی چتری و داریم (:

ولی حس خوبی دارم بهشون

بیا بگذریم از هرچیزی که کنترلش دست ما نیست

نه؟

خدارو چه دیدی؟ شاید جون گرفتیم (:

Tag : 260
259
Post by : i      Date : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

من آمده ام وای وای

😁

امروزم خلوت گذشت ‌بسی خرسندم ولی فردا صبح هم کلاس دارم

و از فردا ظهر زندگی شاهانه شروع میشه 🤣

وارد ویکند میشم و یسسس

البته که کلی ام پای لپ تاپ کار دارم (:

ولی خب دیگه داره کم کم کارا کم میشه

عصری هم میخوام برم خرید تراپی 😊

Tag : 259
258
Post by : i      Date : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

هلووووو

این بازیکن امروز صبح و عصر سرکار بوده

دیگه آخرای ماراتنه

هر روز که فکر می کنم بیشتر مطمئن میشم که من متعلق به این سیستم و این آدما نیستم

کلا فازمون بهم نمیخوره

و برای من جای پیشرفت نداره

حس می کنم خبرای خوبی توراهه

بعد از کار یکمی خستگی در کردم و با بانو و مادرش گپ زدیم

آدما وقتی سنشون میره بالا یه سری اخلاقای خاص دارن :/

بعدش رفتم دنبال دافی پانسیون

امروز بخش زیادی از تایممو گذاشتم برای یه کاری که در ازای انجام دادنش هیچ سودی بهم نمیرسه

برای همین تصمیم گرفتم از این به بعد تو محل کار مسئولیت های اینجوری و قبول نکنم (:

همین دیگه ...

Tag : 258
257
Post by : i      Date : شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

امروز هم گرمازده شدم

هم خسته شدم

هم برا کلاس عصر خواب موندم

هم سردردم و با هیچ کسم میل سخن نیست /:

یه روزایی نسخه ایده ال خودت نیستی، به خودت سخت نگیر و فرصت بده برگردی به تنظیمات کارخانه (:

Tag : 257
256
Post by : i      Date : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

پنجشنبه هم تموم شد

صبحش که به کار و بار گذشت

ظهرش با دوست سوپری شد

و شبم باشگاه

بعد باشگاه دافی و بردم بیرون یه دوری بزنیم

مثلا آرامش دهنی بهش بدم برا آزمون فردا

بعد براش شکلات و کاکائو گرفتم و اومدیم خونه (:

نشستم پای لپ تاپ و یکم ذهن شلوغمو سر و سامون دادم

(:

255
Post by : i      Date : چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

یه سکانس از امشب

من تو مسیر پیاده روی با قدم های نسبتا سریع مسیر مستقیم و میرم و تو ایرپادم این صدا پلی میشه:

I promise you

if you put your mind to it

And you work hard

and you never give up

and do not listen to the rejections

you can achieve anything that life throws your way

از حدود ۵۰ متر جلوتر یه موجود متحرک تاتی تاتی کنان میاد سمتم

نزدیک تر میشم نمیدونم چرا جذبش شدم

میاد جلوتر میبینم یه دختر ۳-۴ ساله تپلی که موهاشو خرگوشی بسته و کتونی سفید پاشه و تاپ شرکت مشکی پوشیده با دلبری تمام میدوه و موهاشو تو هوا میرقصه

بهش که نزدیک تر شدم سرعتم و کم کردم

دلم رفت براش

دقیقا من بودم فقط سایزمون فرق می کرد

دلم میخواست دستشو بگیرم و بگم بیا با هم قهقهه بزنیم و بدوییم

ولی از کنارش که رد میشدم بهم لبخند زد و منم با یه چشمک و یه لبخند دندونی جوابش و دادم و رد شدم

دوسش داشتم خیلی زیاد

خودمو خیلی تو اون بچه میدیدم

من باید همه تلاشمو بکنم که دوباره پر از ذوق زندگی بشم

من قراره رویاهامو لمس کنم (:

# من یقین دارم تلاش هایی اثر دارد

۲۵۴
Post by : i      Date : چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

امروز آمار همکار و دراوردم (:

‌چند روزه خیلی اصرار که بیام فلان کار و انجام بدیم

گرچه ضرورتی هم نداشت اصلا

امروز آمار گرفتم فهمیدم متاهله، مشکلات و چالش هایی داره تو زندگی مشترکش و هوله 😅

ظهر اومد و خیلی خیلی محترمانه برخورد کرد

ولی خب جنس مردای باهوش و هول اینجوریه که اولش خیلی محترمن (:

شایدم به خاطر شنیده ها دارم قضاوتش می کنم

حالا در ارتباطات بعدی اطلاعات بیشتری بدست میارم 😂

حس شیشم من معمولا اشتباه نمیگه /:

ولی

چقد بد که من به عنوان خانوم تو فضای شغلیم امنیت روانی ندارم

چقد حیفم اومد 🙃

بگذریم

مهم اینه دارم به لحظات ملکوتی آخر هفته نزدیک میشم و خوشحالم

بعد از کلاس فردا فقط میخوام استراحت کنم

بشینم فیلمای مورد علاقمو ببینم

بیرون برم

و خوراکی هامو روی تخت بخورم

😆😆

253
Post by : i      Date : چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

صبح امروز با جلسات دانشگاه شروع شد و تا ظهر ادامه داشت

عصرم به لپ تا‌پ و باشگاه گذشت

شبم که مهمون جنتلمن بودیم شام

به مناسبت روز دختر (:

و اورتینکی که الان دست از سرم برنمیداره

دکمه اف و بزنه کاش مغزم

‌کلا اوضاع جالبه :/

به نظرم که شاید خبرای خوبی تو راهه

اوریل هم تموم شد :)

اینکه بین شمسی و میلادی گیر کردم هم خودش داستان بامزه ایه 😅

فردا چند تا ایمیل بفرستیم بره ببینیم عایا استادی جواب مارو میده

دیگه همین (:

# فردا روز بهتریه

252
Post by : i      Date : دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

سلام از دوشنبه شلوغم

امروز صبح حین گرفتن لقمه صبحونه م روانه کلینیک شدم و یه عالمه مریض و دانشجوهایی که یه عالمه سوال داشتن

حرف زدیم و چالش ها رو بررسی کردیم و شد ظهر و من پارت دوم کارم شروع شد

کلاس داشتم تا ۵:۳۰ عصر

گرچه آخر کلاس انرژی زیادی برام نمونده بود ولی سعی کردم فان تمومش کنیم برا همین یکم با بچه ها شبیه سازی اتاق درمان انجام دادیم

صبح تو کلینیک و حین سر زدن به اتاقای درمان و وسطاش که کارتابل و چک می کردم حرف دوستم تو ذهنم زمزمه می‌شد: به خاطر آرامش خودت باید یه سری چیزا رو پاک کنی

پس تصمیم گرفتم از یه صفحه چت ۴ ساله حدود ۵۰۰ تا ویدئو و ۲۵۰۰ تا عکس و پاک کنم /:

نمیدونم چرا دلم میخواست یکی یکی سلکت کنم و پاک کنم (:

تموم شد خلاصه

بعد کلاس هنوز نرسیده خونه که پیام دادن فردا جلسه ست گزارش فلان و اوکی کن /:

نشستم پای لپ تاپ تا یه ربع به ۸

بعدش تصمیم گرفتم برم پیاده روی

تا ۹ پیاده روی بودم ؛)

و حالا خوندنم گرفته بود 😅 وقتی میااای صدای پات از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دووور که از همه دنیااااا میاد

یادش بخیر یه زمانی تازه سلفژ و موسیقی یاد گرفته بودیم با دوستم خوابگاه و گذاشته بودیم رو سرمون (؛

بعدش دیگه اومدم خونه و درازیدم و فکر می کنم

‏"ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ ما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ"

آنچه از دست دادی برای تو آفریده نشده، آنچه برای تو آفریده شده را هرگز از دست نخواهی داد...

251
Post by : i      Date : یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

روزمرگی امروز و حال ندارم بنویسم (:

مشخصه امشب باشگاه سنگین کار کردم؟😄

ولی رتبه ۱ کپشن این هفته هم میرسه به این جمله:

من به پایان خوش اینهمه صبر باور دارم ...

Tag : 251
250
Post by : i      Date : شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

اول هفته رو پر قدرت و طوفانی شروع کردم

امروز کلینیک خیلی مریض داشتیم و تعداد دانشجوی بالا

یکیشون خیلی شخصیت جالبی داره

خیلی جدیه

بعد یهو میاد میگه میشه وقتتونو بگیرم بعد میشینه میگه خیییلی ممنونم که هستین

تفاوت رو حس می کنیم و قدردان حضورتون هستیم

منم که کارخانه قند تو دلم آب میشه (:

بچه های خوبی ان امیدوارم هر کدوم به چیزی که لایقشن برسن

بعد کلینیک و خستگی آمار رسید که مادرجونم بیمارستانه

رفتم کمک مامان

تا شب طول کشید

بعد مامان و بردم ویزیت دکترش 😅

پیاده روی امشب خلاصه ماسید :(

حالا بعدا جبرانش می کنم

دیگهههه یه عالمه برنامه ریختم برای فردا و فرداها

امیدوارم تلاشام جواب بده

Tag : 250
249
Post by : i      Date : پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

روز تعطیل این بازیکن با داوری یک مقاله و بعدش سابمیت مقاله ریویو خودمون در یک ژورنال خفن و سپس دندون پزشکی و در نهایت خرید گذشت

من عمیقا با خرید خوشحال میشم

کلا تراپیه (:

حالا نه حتما خرید کفش و لباس و اکسسوری

مثلا تو میوه فروشی با رنگا عشق می کنم بعد سبز و قرمز و نارنجی و زرد و بنفش از هر رنگ یه چیزی میگیرم و وقتی همه رو میریزم تو‌سینک که بشورم روحم تازه میشه

من وقتی بین قفسه های فروشگاه افق کوروش راه میرم هم عشق می کنم 😂 از سمت یخچال بخش مورد علاقم بخش شیرکاکائو و دوغ و خامه شکلاتی وخامه عسلی رو جذبش میشم

بعد سمت قفسه های خوراکی ها به سمت چیپس پیازجعفری و کرامچی تند و آتشین جدی میشم

یه خانم هست اونجا که خریدارو حساب می کنه

دیگه منو میشناسه

سمتش که میرم سبد و خالی کنم میگه سلامممم میتونم حدس بزنم چیا برداشتی (؛

در کل خدایا شکرت 🩵

Tag : 249
248
Post by : i      Date : پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

داشتم با خودم فکر می کردم که یه سری ریکوایرمنت بزارم برای آدما و موضوعاتی که میتونن از نظر روحی یا عصبی منو تحت فشار بزارن

اینجوری هرکسی یا هر موضوعی ارزش اینکه باعث بهم ریختنم بشه رو نداره

و انفاقا تو یه کتابی میخوندم که باید استاندارد داشته باشی

ینی الان هرکسی نتونه اعصابمو خورد کنه

مگر اینکه استاندارد های لازم و ریکوایرمنت ها رو داشته باشه

خیلی لاکچریه به نظرم (:

یکم سرم که خلوت میشه موضاعات جالبی به مغزم میرسه که میتونم تو زندگیم اجرایی‌شون کنم

اینم یکیش (:

247
Post by : i      Date : چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

خب رسما آخرین روز کاری هفته تموم شد برای من

امروز صبح کلینیک بودم

شور دانشجوها من و به وجد میاره

یا رضایت مریضا و خانواده هاشون

بلافاصله کلاس داشتم تاعصر

و عجیب سردرد بودم چند ساعتی

اومدم خونه و بعد یه ساعت نشستم خلاصه صورتجلسه رو تنظیم کردم و گذاشتم تو گروه تا دیگه چیزی گوشه ذهنم اذیتم نکنه

عادت کردم کارامو تموم کنم بعد با خیال راحت استراحت کنم

۸ رفتم پیاده روی تا ۹ و خورده ای و موزیک کلیکی امشبم شادمهر بود

یکم خرید کردم و اومدم خونه شام و زدیم و دیگه رسما بنده وارد رست شدم (:

هنوزم مثه دوران مدرسه برا آخر هفته ها ذوق دارم

Tag : 247
246
Post by : i      Date : سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

خببب امروزم تموم شد

باشگاه و صبح رفتم چونکه عصر کار داشتم و پنجشنبه هم تعطیله و اگه نمیرفتم خب خوب نبود ):

امروز پا کار کردم حسااابی

چقد امروز درگیر این بودم که این لباس و بپوشم یا نه مناسبه یانه

اخر سر پوشیدم و خیلی خانومانه رفتم (:

اولین بارمه انقد خانوم میشم 😂

خوب بود مراسم خوش گذشت

دیگه فردای شلوغی دارم صبح و عصر

ولی بعدش تعطیلم تاااا شنبه

اخر هفته بشینم به لیست اکسل و سابمیت مقاله برسم

دو هفته ست میخوام برم برا بیمه بدنه ماشین و بیمه تکمیلی ولی اصلن وقت نمی کنم

هفته آینده یکشنبه افم اگه خدا بخواد و کار اداری نداشته باشم از دانشگاه، میرم اینارو اوکی کنم

شکر همه چی عالیه

245
Post by : i      Date : دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

هلووووو

این بازیکن امروز صبح تا ظهر کلینیک بوده

بعد فقط یه ناهار خورده و رفته دانشگاه کلاس داشته تا عصر

عصری سوپرایز شدم و خب ای جانم 🥹

امروز پیامای پر مهری از آدمای مهربون و با معرفت کردم و کلی کیفم کوک شد

یه ورکشا‌پ آنلاین شرکت کردم که اونم عالی بود

روی هم رفته روز عالی بود

فردا جای عصر صبح میرم باشگاه چون عصر جای دعوتم (:

template designed by black theme