که من هم زمن هم ز ما میگریزم...

247
Post by : i      Date : چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۴      Time :

خب رسما آخرین روز کاری هفته تموم شد برای من

امروز صبح کلینیک بودم

شور دانشجوها من و به وجد میاره

یا رضایت مریضا و خانواده هاشون

بلافاصله کلاس داشتم تاعصر

و عجیب سردرد بودم چند ساعتی

اومدم خونه و بعد یه ساعت نشستم خلاصه صورتجلسه رو تنظیم کردم و گذاشتم تو گروه تا دیگه چیزی گوشه ذهنم اذیتم نکنه

عادت کردم کارامو تموم کنم بعد با خیال راحت استراحت کنم

۸ رفتم پیاده روی تا ۹ و خورده ای و موزیک کلیکی امشبم شادمهر بود

یکم خرید کردم و اومدم خونه شام و زدیم و دیگه رسما بنده وارد رست شدم (:

هنوزم مثه دوران مدرسه برا آخر هفته ها ذوق دارم

Tag : 247
247
Post by : i      Date : شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۷      Time :
خدایا؟

من چیکار کنم از دست این قوم

کجا برم که نبینمشون

چرا دست از سر من و زندگیم برنمیدارن اینا

من چیکارشون دارم

ولشون کردم ولم نمیکنن

باهاشون کاری ندارم بازم با من اینجوری میکنن

اخ خدا خیلی دلم پره ازین بنده هات

خودت کمکم کن من نمیدونم باید چیکار کنم

پناه آوردم به درگاه خودت

Tag : 247
247
Post by : i      Date : سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶      Time :
هیچ‌رقمه قابل هضم نیست دختره ... استغفرالله 

اینایی که فک میکنن خیلی خاصن بعد هیچکی ازشون خوشش نمیاد خیلی بدبختن 

Tag : 247
template designed by black theme